الشيخ رسول جعفريان

1229

رسائل حجابيه (فارسى)

مىكردم و به خود حفصه هم گفتم . صبح زود لباس پوشيدم و براى نماز صبح به مسجد رفتم و با پيامبر نماز جماعت خواندم . پيامبر بعد از نماز به اتاق مخصوصى كه به خودش تعلق داشت رفت و از همه كناره‌گيرى كرد . من به سراغ حفصه رفتم . مىگريست . گفتم : چرا مىگريى ؟ به تو نگفتم اين قدر پيامبر را آزار ندهيد ؟ ! خوب ، آيا شما را طلاق داد ؟ گفت : نمىدانم . همين قدر مىدانم از همه كناره‌گيرى كرده است . آمدم به مسجد ، نزديك منبر پيامبر ، ديدم گروهى گرد منبر جمع شده مىگريند . قدرى با آن‌ها نشستم . چون خيلى ناراحت بودم رفتم به طرف اتاق پيغمبر . يك سياه دم در بود . گفتم به پيغمبر بگو عمر اجازهء ورود مىخواهد . رفت و برگشت و گفت : گفتم اما پيغمبر سكوت كرد . برگشتم و رفتم ميان مردمى كه گرد منبر را گرفته بودند . مدتى نشستم . نتوانستم آرام بگيرم . دومرتبه آمدم و به دربان گفتم براى عمر اجازه بگير . رفت و برگشت و گفت : از پيغمبر برايت اجازه خواستم اما پيغمبر سكوت كرد . براى سومين بار رفتم ميان مردمى كه گرد منبر جمع بودند و از ناراحتى پيغمبر ناراحت بودند . باز هم نتوانستم آرام بگيرم . نوبت سوم آمدم و به وسيلهء آن دربان سياه اجازهء ورود خواستم . غلام رفت و برگشت و گفت باز هم پيغمبر سكوت كرد . مأيوسانه مراجعت كردم . ناگهان فرياد همان دربان سياه را شنيدم كه مرا مىخواند . گفت : بيا كه پيغمبر اجازه داد . وقتى كه وارد شدم ديدم پيغمبر بر روى شن‌ها به پهلو خوابيده و بر يك متكا از ليف خرما تكيه كرده سنگريزه‌ها بر جسمش اثر گذاشته است . سلام كردم . ايستادم و گفتم : يا رسول اللّه ! مىگويند همسران خويش را طلاق داده‌اى ، راست است ؟ گفت : نه . گفتم : اللّه اكبر . همان‌طور كه ايستاده بودم شروع كردم به سخن گفتن و مقصودم اين بود سر شوخى را باز كنم . گفتم : يا رسول اللّه ! ما مردم قريش تا در مكه بوديم بر زنان خويش مسلط بوديم ، آمديم به اين شهر و از بخت بد ، زنان اين شهر بر مردانشان تسلط داشتند . پيامبر از شنيدن اين جمله تبسمى كرد . به سخن خودم ادامه دادم و گفتم : من قبلا به دخترم حفصه گفته بودم كه اگر عايشه از تو قشنگتر و محبوبتر است ناراحت نباش . بار ديگر پيغمبر تبسم كرد . چون ديدم تبسم كرد نشستم ، به اطراف نگاه كردم ، هيچ چيزى در آنجا به چشم نمىخورد جز سه تا پوست گوسفند . گفتم : يا رسول اللّه ! دعا كن خداوند به امت تو توسعه عنايت فرمايد آن‌چنان‌كه فارس و روم غرق در نعمتند . پيغمبر كه تكيه كرده بود فورا نشست ، فرمود : اين‌ها دليل لطف خدا نيست . آن نعمت‌هاى خويش را در همين دنيا از خدا گرفته‌اند . گفتم : از گفتهء خودم